نيم دری
مسجد سلیمان رونق گرفت !!
برخی جراید نوشتند : " بازار سیاه خرید و فروش بنزین در شهر مسجدسلیمان ، این روزها از رونق خوبی برخوردار شده و رانندگان نیازمند بنزین ، برای تهیه ی آن ، هر نوع قیمتی را می پذیرند."
یا خواندن این خبر خوش(!) خوش حالی زیادی به ما دست و پا ! داد ، به گونه ای که نمی توانیم بیان کنیم و یا بر قلم و کاغذ بیاوریم.
البت ، شادی و نشاط ما در این باره ، دلایل بسیاری دارد که در این جا برای شما می گوییم تا خوش حالی شما هم بیش از حد شود و از شادی و سرور نتوانید در پوست خود بمانید !
نخست این که ، اگر دریای خرید و فروش بنزین در سراسر مملکت آرام است ، دریای آن در ام آی اس (مسجدسلیمان ) موج دار است!
دیم ، بازار خرید و فروش بنزین ، سیاه نیست که طلایی و ارغوانی و زرشکی و حتا زعفرانی ست .
سیم ، اصلن ، "است" این جمله ی "برخوردارشده" در لید گزارش خبری ، کجا رفته است ؟! یعنی می شود جمله ای بنویسیم و فعل آن را حذف کنیم ؟! مگراین که فعلی را که به قرینه حذف کرده ایم ، در جمله ی بعدی بیاوریم .
چهارم ، به جای این جمله ی " و رانندگان نیازمند بنزین ، برای تهیه ی آن ، هر نوع قیمتی را می پذیرند." به تر نیست بنویسیم : " و رانندگان برای تهیه ی بنزین ، هر مبلغی را می پردازند " نه می پذیرند ؟!
پنجم ، از ادامه ی جراحی این گزارش خبری می گذریم و می رویم سر اصل موضوع ، یعنی ، رونق یافتن مسلیمون !
حتمن ، شما عزیزان خواننده ، از شکل گیری این شهرستان در زمان ویلیام ناکس دارسی و تبدیل آن به روستا در حال حاضر ، اطلاعات و کیهان دارید !
در آن زمان ، نام مسجدسلیمان که به گوش می رسید ، دنیا سر تعظیم فرود می آورد . به ویژه مردم و مسوولان انگلیسی . چرا که از پرتو طلای سیاه این شهرستان ، شهرهای مختلف کشورشان روشن شدند.
می گویند : " یکی از صنعتگران انگلیسی ، که مدتی در مسجدسلیمان حضور داشت و سپس به دیار خود رفته بود - بعد از سال ها - دوباره به مسجدسلیمان آمد و به سراغ نخستین چاه نفت یا "چاه شماره یک" در منطقه ی نمره یک این شهرستان رفت و در حضور مسوولان و مردم ، بر این چاه بوسه زد و آن گاه ، بی آن که به چاه پشت کند ، عقب عقب به طرف در خروجی رفت و از محل "چاه شماره یک" دور شد . این انگلیسی معتقد بود : این چاه خدمات شایان توجهی به انگلیس و مردم آن کرده است. "
البت ، این مثال یا این گفته ، چه ارتباطی با موضوع مورد بحث ما دارد ، نمی دانم . شما یک جوری ربط اش دهید !
ششم ، همه ی ما می دانیم : در گذشته مسجدسلیمان رونق داشته ، ولی امروزه از رونق افتاده و عده ی بسیاری از این روستا ، ببخشید ، از این شهرستان کوچ کرده اند و به شهرستان های دیگر کشورمان رفته اند . خوب ، حالا که مثل گذشته ، دارد رونق خود را – آن هم با خرید و فروش آزاد بنزین – به دست می آورد ، چرا سعی می کنیم به گونه ای قدم و قلم بزنیم ، که در جاده ی رونق این شهرستان ، سنگ و مانع ایجاد شود؟!!
تعجب من از این است که در راه رونق گرفتن مسجدسلیمان ، شهروندان عزیز از دولت خیلی خدمتگزار ، گلایه هم کرده اند !!
خوب ، دولت عزیز ، وقتی که شنیده شهرستان تاریخی و نفتی مسجدسلیمان رو به قهقرا رفته است ، و دیگر مثل گذشته ، شیری ندارد که به خورد دیگران بدهد ، به جای آن که مثل شهر" نفت سفید " به ویرانه تبدیل شود که حتا روستاییان هم در آن راحت نباشند ، آمده و برای این شهرستان فکرهای خوبی کرده است. ازجمله : 1- آپارتمان های ابتدای شهر را - که بیش از 30 سال از عمر آن ها می گذرد – می خواهد به مردم واگذار کند. حالا یک آپارتمان چه قدر عمر می کند ، به من و شما ارتباطی ندارد! شاید بفرمایند: 99 سال!
به گمانم با اجرای این طرح ، حتا کوچ کرده ها هم باز گردند و در این خانه ها سکنا گزینند!!
2- با جا به جایی ساکنان مناطق آلوده به نفت و گاز، و واگذاری آپارتمان های بیش از 30 سال ساخت به آن ها و یا با ساخت آپارتمان های وعده داده شده به این عزیزان – که به احتمال قوی در وقت گل دادن نی ! رخ خواهد داد و ما از این بابت سر از پا نمی شناسیم – غم و نگرانی مسکن برطرف خواهد شد!!
3- از همه مهم تر ، کلی پول به صاحبان خانه ها در مناطق آلوده به گاز حواهند پرداخت. با انجام این کار – که فکر کنم قبل از وقت گل نی باشد – صاحبخانه ها پولدار می شوند و می توانند با خرید و فروش بنزین ، رونق گذشته ی شهر خود را به دست آورند!!
خوب ، دولت خیلی خدمتگزار هم خواستار رونق این شهر است . پس گلایه بی گلایه . همه با هم ، پیش به سوی خرید و فروش بنزین ، ببخشید ، رونق دادن این شهر نفتی و دارای نخستین چاه نفت. مرسی!
نیم رو
بچه نفتون در مسجدسلیمان!
ذغال فروشی یا روزنامه نگاری؟!
به همت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی و انجمن خبرنگاران شهرستان مسجدسلیمان ، از اهواز ، رفتم شهر اولین ها در صنعت و آبادانی ، البته ، شهری که ۳۵ سال پیش از این - که دبیرستان می رفتیم- رنگ اولین ها یا نخستین ها ! به چهره داشت ، نه حالا که روستای آخرین ها هم نیست !
در سالن اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ، عده ی بسیاری از جوانان و علاقمندان ، خبرنگاران ، نویسندگان و شاعران این شهرستان محروم اما دوستداشتنی ، جمع شده بودند تا درباره ی خبر ، خبرنگاری و روزنامه نگاری بیش تر بدانند.
حدود دو ساعت اوقات مطلای این عزیزان را گرفتم و مفرغ یا مس کردم و گوشه هایی از تجربه های ۲۶ ساله ی خود را برای این مشتاقان مستعد شرح دادم و به آن ها تحمیل کردم !!
قرار شد در دو هفته ی آینده ، درباره ی ویراستاری در مطبوعات حرف بزنم و با نوشتن خبرها و مطالبی ، روی تخته ی سفید را ، سیاه کنم !
چه کنیم؟ ما که به جز سیاه کردن کاغذ و تخته های سفید ، کار دیگری بلد نیستیم.
راستی ! چرا به جای کار در ذغال فروشی ، سر از وادی روزنامه نگاری درآوردم؟!
تبریک
۲۱ آبان
ولادت حضرت معصومه (س)
گرامی باد
نیم دری
این کرایه های لعنتی نیم رو
چند شب پیش با دو تا از بچه هایم از فلکه مینا یا چیتای سابق به طرف چهار راه سلمان فارسی یا نادری اهواز راه افتادیم . البته سوار یک پراید سفید رنگ شدیم که راننده ی آن 50 سال داشت .
هنگامی که به مقصد رسیدیم ، هزارتومان به راننده دادم و با خود گفتم اگر 100 تومان بقیه را نداد ، چیزی نمی گویم و حلالش می کنم. اما راننده خیلی خونسرد گفت : 500 تومان دیگه !
با تعجب گفتم : مگه نفری چنده ؟!
راننده گفت : نفری 500 تومان.
گفتم : بار اولم که نیست. یک عمره این مسیر رو می رم . در سال جاری بیش تر از 300 تومان ، راننده ها از من پول نگرفته اند. در همین هنگام یک آقایی که به گمانم نخود آش های مختلف بود ، حرف راننده را تایید کرد که من گفتم : اگه تو دوست داری 1000 تومن هم به راننده بدی به من مربوط نیست . اما من بیش تر از نفری 300 تومن کرایه نمی دم. چرا که پول یا مفت و زور ندارم به کسی بدم.
جر و بحث های ما ادامه داشت و تن صدای من هم بالاتر می رفت تا این که راننده تصمیم گرفت از چند راننده و مامور راهنمایی نرخ کرایه مسیر را بپرسد. من بچه ها را یک گوشه ای پیاده کردم و ابتدا به سراغ مامور راهنمایی چهارراه امام – شریعتی رفتیم . اما او خیالمان را راحت کرد و گفت : بچه ی این جا نیستم و نمی دونم. سپس ما را به مامور دیگری که کمی بالاتر قرار داشت راهنمایی کرد!
در همین هنگام راننده ای نزدیک ما رسید و راننده ما از او نرخ کرایه را پرسید اما او گفت با هم کنار بیایید و راهش را گرفت و رفت.
به طرف مامور راهنمایی دیگری رفتیم . او وقتی که حرفای ما رو شنید ، گفت : من از نرخ کرایه ها اطلاعی ندارم . برید تاکسیرانی در چهار راه نادری .
هنگام برگشت از پهلوی مامور راهنمایی ، به سراغ راننده ی دیگری رفتیم و نرخ کرایه ی مسیر را پرسیدیم : اما وقتی که راننده ی ما عدد 300 تومن را شنید ، قبول نکرد و به راننده ی پیکان گفت : شما اشتباه می کنید . کرایه 500 تومانه . آن گاه رو به من کرد و گفت : حرومت.
منم با صدای بلند گفتم : شما هم آن 100 تومانی رو که بهم ندادی حرومت. حال که این طور شد ، شماره ات رو یادداشت می کنم . تو هم شماره تلفن مرا بگیر تا بعد به حساب هم برسیم. کارت ویزیتم را که حاوی شماره های کار و موبایلم بود توی ماشینش انداختم و شماره اش را نوشتم تا از طریق مقام های مسوول و ذیربط پیگیری کنم و ببینم کدام یک از ما حرام خواریم که نمی دانیم!
ناگفته نماند که نرخ کرایه همین مسیر، در اصفهان بیش تر از ۱۵۰ تومان نیست. کلن در اهواز ، نرخ کرایه تاکسی و نیز شخصی های مسافر بر یا مسافر کش ، سیر صعودی به خود گرفته و در هیچ جای کشور ، نرخ کرایه ها مثل اهواز ، هرج و مرج و هردم بیل نیست!
با ياد زنده ياد قيصر امين پور
نامیرا
نه ! او نمرده است . قیصر را می گویم . امین پور . شاعر شعرهای میهنی .
نگاه کن ! از جای جای میهن ، " مثل چشمه مثل رود " صدای " تنفس صبح " می آید و می سراید :
" سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولى دل به پاییز نسپرده ایم "
اگر چه دست های پاییز ، گل همیشه بهار ما را چید و برد ، اما " در کوچه آفتاب " گرمای صدا و طراوت سروده های دلنشین و دل انگیزش – که خود گفته است " به یاد تو گل می کنم " – پنجره ی نگاهمان را می گشاید تا " دستور زبان عشق " الفبای عاشقی را به ما بیاموزد .
آری ! قیصر شعرهای میهنی ، زنده است و با قرار دادن " توفان در پرانتز" از آن بالا دست تکان می دهد و چشمه ی چشمان ارغوانی اش را بر نگاه بی فروغ مان می پاشد و می گوید :
" رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند / حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟ "
او بی جواب رفت . بی ما از" آينه های ناگهان " پر کشید. اما ، آسمانی که شد ، به جواب رسید . جوابی که در گوشه نشینی نیافته بود : " گیرم به فال نیک بگیرم بهار را / چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ "
اینک همه ی چشم ها ، چشمه شده است و دل ها ریز ریز، برای تماشای قیصری ، که چشم و دلش ، حتا " شعر و کودکی " اش هماره بهاری خواهد ماند .
قیصر جان ! " در کوچه آفتاب " – که " تقویم چارفصل دلم را ورق زدم " – نگاهم سرود : " گل ها همه آفتابگردانند " و تو گفتی : " پر می زند دلم به هوای غزل، ولی / گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ " و من در هوای سرشار از غزل تو ، بر خاک ، دنبال بالی بودم ، که برای تو بال بال بزنم ، اما
" اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم / تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم "
و اما اینک ، می خواهیم : " گلی را به دست زمین بسپریم / و از آسمان پس بگیریم " و " یا " اگر آسمان می توانست ، یکریز/ شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد " ما ، دل های شب زده ی خود را ، همان گونه که سرودی : " چو نیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بهپای تو / که سرتا پابشکفد گل ز هر بندم در هوای تو " ما هم در هوای او و با دلی که برای تو می تپد ، از زبان تو و " بی بال پريدن " بسراییم :
" به دست یاری، اگر که نگیری، تو دست دلم را دگر که بگیرد / به آه و زاری، اگر نپذیری، شکسته دلم را دگر که پذیرد "
ما که از خاکیم و بر خاک می رویم ، اما به هوای دیدن او و یار، سر از پا نمی شناسیم و می خواهیم : با نام بلند عشق آغاز کنیم / این دفتر عاشقانه را باز کنیم / بر هر ورقش نماز جان بگذاریم / تا در ره سبز ، سرخ پرواز کنیم .
چرا که " خسته ایم از آرزوها، آرزوهاى شعارى " روحش هماره شاد .
نيم دری
؟!! نیم رو
روزنامه ها از کشف 34 تن سیم و کابل برق مسروقه در ماهشهر خبر دادند .
سارق یک ضایعات فروش بود و به طور پنهانی در یکی از مناطق این شهرستان به کار خرید و فروش سیم برق فعالیت داشت. حالا چرا داشت ؟ چون ، دیگر ندارد و رفته جایی که باید آب خنک بخورد!
از سویی ، در خبری دیگر ، روابط عمومی شرکت برق استان از کاهش 53 درصدی سیم برق در دشت آزادگان خبر داد . در این خبر آمده است : " در نیمه اول سال 85 حدود 9 هزار و 700 متر سیم برق به سرقت رفت که در سال جاری به 5 هزار و 80 متر کاهش یافته است."
این روابط عمومی در ادامه با بیان این نکته: " با اتخاذ تدابیر پیشگیرانه سرقت سیم برق کاهش چشم گیری داشته است ." اظهار امیدواری کرده است : " با فرهنگ سازی و همکاری مردم ، سرقت سیم برق در منطقه دشت آزادگان به حداقل کاهش پیدا کند."
البت ، سرقت سیم برق خاص منطقه ی مورد اشاره نبوده و نیست. در همین اهواز و از همین منطقه چهارشیر به طرف جاده شوشتر- مسجدسلیمان و یا در همین جاده ی ساحلی از پارک قوری به طرف مرکز شهر و یا در شهرهای دیگر استان این کار سرقت تداوم داشته و خواهد داشت. با فرهنگ سازی و نیز دادن آب خنک هم نمی توانیم در برطرف کردن این معضل اقدام کنیم. کسی که پیه سرقت اموال خصوصی و عمومی مردم و دولت را به تن مالاند و وارد کار سرقت شد ، فرهنگ سازی و مرهنگ سازی سرش نمی شود!
به قول سهراب شاعر، باید دل و چشم های خود و او را شست ، تا جور دیگر ببینیم و ببیند.
همه می دانند که فقر که از در که وارد ماوای آدم ها شود و گریبان آن ها را بگیرد ، به گونه ای که خون به مغزشان نرسد و نتوانند درست تصمیم بگیرند ، ایمان و درستکاری از در دیگر یا از نیم دری بیرون می رود. کاری هم نمی شود کرد. به جز این که آن آدم ، ایمان بسیار قوی و پولادین داشته باشد و بتواند در مواقع حساس و نفسگیر، تصمیم درست برای ادامه ی زندگی خود و خانواده اش بگیرد.
به اعتقاد بنده ، سرقت سیم برق ، بیش تر از یک درصد به فرهنگ سازی ارتباط ندارد. فقر و نداری و ایمان ضعیف و بی توجهی به فقیران و نداران و مردمی که سهمی از این استان زرخیز ندارند و نمی دانند این " زر" استان زرخیزشان کجا می رود و چرا فقط " خیز" آن نصیب شان می شود ، از عوامل این نابسامانی ها و معضلات و ناهنجاری ها است.
در نهایت ، این نظر بنده بود. هر کس نظر دیگری دارد ، لطفن نظرش را پهلوی خود نگه دارد و یا بگذارد توی کاسه آب و مصرف کند. چرا که ابتدا باید کسی را جست که بتواند برای این نظر تره خرد کند ! مرسی .
نيم دری
کتک درمانی!! نیم رو
این هندی ها فکر می کنند آدم های جالب و مبتکری بوده و هستند و ما نمی دانیم
در فیلم های سینمایی شان ، کتک زدن و کتک خوردن مثل نقل و نبات - که روی سر عروس و داماد می ریزند - روی سر و صورت بازیگرانشان می ریزد!
در جراید آمده است : " گروهی از زنان هندی معتقدند : با کتک زدن و سیلی زدن به افراد می توانند به معالجه ی بیماری های لاعلاج اقدام کنند. این گروه از زنان هندی که معتقد اند به آنان نیروی خدادادی جادوگری بخشیده شده ، هر سال در مراسمی سنتی اقدام به کتک زدن افراد برای معالجه ی آنان می کنند. گفتنی است : برخی از بیماران هم به این روش درمان ایمان دارند و معتقدند با این روش بهبود یافته اند."
البته این روش کتک درمانی (!) از قدیم و ندیم هم در کشور ما وجود داشته و جاری بوده است ، اما ما مثل هندی ها نمی دانستیم و یا نمی خواستیم بدانیم که این قدر تاثیر به سزایی داشته و دارد!!
برای مثال : وقتی که توسط والدین یا معلمان و ناظم های مدارس ، برخی از دانش آموزان به بیماری های تخلف و تنبل و بازیگوش و بی انضباطی دچار و درنتیجه تنبیه می شدند ، فکر می کنید چه گل هایی بر سر این دانش آموزان زده می شد و چه داروهایی به خوردشان می رفت؟! خب معلومه دیگه . کمربند و ترکه ی خشک و نیز چوب تر که می آمد به میان ، آن گاه کف دست ها ی دانش آموزان مثل لبو و هندوانه ، قرمز می شد ! و بیش ترشان از بیماری های بازیگوشی و بی انضباطی و تنبل بازی رها می شدند!
یا وقتی که خلافکار و سارق و متهم به قتلی را می گرفتند ، چه گل هایی بر سرش می زدند که اعتراف می کرد؟! حتمن خواهید گفت : از روش بازجویی های فنی استفاده می شد ، که من هم حرف شما را تایید می کنم.
اصولن کتک درمانی و یا هر اسم دیگری که می خواهید روی آن بگذارید ، از عهد تیرکمان در این مملکت رواج داشته و این امر مختص هندی ها نبوده و نیست و این قدر با دیدن این خبرهای تکراری تعجب نکنید . چرا که در این مورد ما ضرب المثل : " تا نباشد چوب تر / فرمان نراند گاو نر " را داریم و به آن هم افتخار می کنیم !! راستی کسی تنش نمی خارد؟! علاج این بیماری را فکر کنم همه بدانند!!
نيم دری
تکریم داریم تا تکریم ؟! نیم رو
یکی دو روزه که برخی دستگاه های دولتی در نشریات شروع کرده اند به تعریف و تمجید از خودشان در زمینه ی اجرای طرح تکریم ارباب رجوع !
هر کدام از این نشریات آن چنان به تمجید از اوصاف کارکنان خود پرداخته اند که هر کس نداند ، گمان می کند این دستگاه ها ارباب رجوع را در اجرای طرح تکریم ، روی سر خود می گذارند و حلوا حلوا می کنند!
جالب است بدانید : دو اداره و سازمانی که از خود تعریف کرده اند ، ( فرقی نمی کند که چه دستگاهی آن ها را معرفی و نمونه کرده باشد ) کم ترین ارباب رجوع را داشته اند. چرا که چند بار به این دستگاه ها رفته و دیده ام که پرنده در اداره شان پر نمی زند ، چه رسد به ارباب رجوع ! شاید هم برخی از کارکنان شان را به عنوان ارباب رجوع در نظر گرفته و برای خودشان نوشابه مفتوح کرده اند!
دستگاهی که ارباب رجوع اش به راحتی نتواند با مدیر و معاونان ارتباط برقرار کند و مثل تلفن همراه که اغلب مخاطب در دسترس نیست ، مسوولان دستگاه های دولتی نیز در دسترس ارباب رجوع نباشند و امروز بروند و فرداها و پس فرداها و چند نقطه هاها ! بیایند ، چه تکریمی را می خواهد به منصه ی ظهور بگذارد؟!
دستگاهی که زمینه های رفاهی ارباب رجوع را فراهم نکند و مراجعه کنندگان با هدر دادن اوقات مطلایی خود و تحمل سر پا ایستادن ها و پله های بی شمار بالا و پایین رفتن ها و دیگر سختی ها ، نتواند کارش را در همان روز انجام دهد ، بخصوص ارباب رجوعی که از شهرستان آمده باشد و جایی را برای استراحت و خورد و خوراک و خواب در مرکز استان نداشته باشد ، چه گونه این دستگاه ، خود را مستحق تشویق و تکریم و افتخار می داند؟!
کدام دستگاه آمده و بعد از انجام کار ارباب رجوع ، او را تا در خروجی بدرقه کرده است ؟
کدام دستگاه به صورت تلفنی انجام کار ارباب رجوع را خبر داده و نیز در مواجهه با او وظیفه اش را به عنوان منت بر سر ارباب رجوع چکش نکرده است؟!
کدام مدیر یا رییس ، در صورت نبود کارمندش در اداره یا سازمان ، شخصن آمده و نامه ی ارباب رجوع را نوشته و در نهایت کار او را انجام داده است؟
در دفتر کدام مسوول اداره و سازمان همواره باز است و هر ارباب رجوعی که به این دستگاه آمده ، در صورت نیاز ، به راحتی و در همان روز توانسته با مسوول اول دستگاه دیدار کند و کارش را راه بیندازد و گرفتار گره های ابروان سربالای رییسان دفتر نشده اند؟
کدام کارکنان دستگاه با کم ترین نیرو و با بیش ترین ارباب رجوع - که قابل شمارش نیست - از کله ی صبح تا پایان وقت اداری و حتا بعد از وقت اداری به کار ارباب رجوع می پردازند و بیش تر اوقات ، باقی مانده ی کارها را به خانه می برند تا روز بعد بتوانند در اسرع وقت پرونده ی ارباب رجوع را تحویل دهند؟
کارکنان کدام دستگاه کم ترین حقوق را می گیرند و همیشه هم خدا را شکر می کنند ، اما مسوولان رده ی بالا ، نمی خواهند بپذیرند که تفاوت حقوق کارکنان این وزارت خانه با وزارت خانه های دیگر ، از زمین تا آسمان است ؟
کدام ارباب رجوع در دستگاه های دولتی احساس می کند که به خانه ی دوم خود آمده است و در مدتی که منتظر انجام کارش است ، نه احساس تنهایی و سرگردانی می کند و نه احساس ناراحتی و خستگی ؟
البت ، چنین دستگاه هایی را سراغ دارم . کافی ست که همواره آیه ی شریفه ی " تعاونوا علی البر و التقوی " را مد نظر داشته باشیم.
نيم دری
از هوایی تا زمینی !
تا چند روز پیش مسوولان استان از سرقت بی رویه کابل های هوایی خبر می دادند ، اما هم اکنون از سرقت کابل های زمینی !
فعلن این خبر خبرگزاری ایرنا را بخوانید تا بعد: " سرقت كابل زميني در بلوار پاسدارن اهواز، اين منطقه را به خاموشي كشاند.
به گزارش شنبه روابط عمومي شركت توزيع نيروي برق اهواز ، ۷۲ فاصله كابل تغذيهكننده سيستم تلسكوپي روشنايي در يك ماه اخير در چهار نوبت سرقت شده و اين بلوار پر رفت و آمد را با خاموشي روبه رو نموده است.
بر اساس اين گزارش با اقدامات شركت توزيع نيروي برق اهواز كار بازسازي و كابل كشي ۴۰فاصله روشنايي به پايان رسيده و بخشي از اين بلوار روشن شده و تلاش ميشود كه بقيه مسير تا نيروگاه زرگان برق رساني شود."
اشتباه نکنید ! بلوار پاسداران در بیابان برهوت یا در کویر لوت قرار نگرفته که بتوان 72 فاصله ی آن را به راحتی قطع کرد و به سرقت برد.
این بلوار در کجا واقع شده ؟! می گویم . عجله نکنید . این بلوار، یکی از مراکز پررفت و آمد و پرترافیک و بر سر راه مناطق زیتون کارمندی ، کورش ، فرهنگیان و زرگان قرار گرفته است.
البته من تعجب نمی کنم که چه گونه در یک محیط پررفت و آمد ، کابل های زمینی را می دزدند و بلواری را در خاموشی قرار می دهند. چرا که وقتی عده ای شروع می کنند به بریدن کابل و خیابان ، بلوار ، منطقه یا کوچه ای را تاریک می کنند ، کسی از برش کاران نمی پرسد : شما کی هستید و این جا چه می کنید! گیریم که کسی هم حس کنجکاوی اش گل بکند و بپرسد . فکر می کنید با چه پاسخی مواجه می شود که مجبور می شود راهش را بگیرد و برود. کافی است که سارقان خود را جای کارگران زحمتکش شرکت توزیع نیروی برق قالب کنند و بگویند : " داریم کابل ها را تغویض و از کابل های نو استفاده می کنیم . کابل های این بلوار فرسوده بودند!"
من هم که همواره حس می کنم " جانی دالر" یا " کارگاه علوی " هستم ، با پاسخ این کارگر نماها یا تعمیرکارنمایان ، راهم را می گیرم و می روم تا این عزیزان(!) در ظاهر به تعمیر و در باطن به سرقت سیم ها اقدام کنند!
حالا ، گیرم که من یا دیگر شهروندان کنجکاو را بتوانند فریب دهند ، مسوولان مربوط در این جور مواقع چه می کنند و تا حال چه اقدام های پیشگیرانه ای را انجام داده اند؟
به راستی ، از یک سوراخ (سرقت کابل) چند بار باید گزیده شویم؟!
آیا وقت آن نرسیده که مسوولان محترم ، برای جلوگیری از این اقدام ناجوانمردانه ی سارقان کابل ، فکری بکر کنند؟! نیم رو
نيم دری
سریال تلخ و شیرین!
وقتی که شاعر چیزی می فرماید اما می بینیم این گونه در می آید : " شکر شکن شوند همه طوطیان هند / این قند خارجی ! که به پارس می آید !! " باید چه کنیم؟!
شاید هم به همین خاطر است که 17 نماینده ی مجلس خواستار رسیدگی به وضعیت واردات شکر شده اند.
رسانه های جمعی نوشتند : " 17 نماینده مجلس شورای اسلامی از رییس جمهوری خواستند نسبت به واردات 3 میلیون شکر و تبعات منفی ناشی از آن توضیحاتی ارایه کند. به گزارش ایرنا ، این نمایندگان در تذکر کتبی به دکتر محمود احمدی نژاد بر ضرورت پاسخگویی به علت واردات 3 میلیون تن شکر با تعرفه 0 (صفر) درصدی تاکید کردند. در این تذکر کتبی تاکید شده است : واردات 3 میلیون شکر باعث کاهش 30 درصدی سطح زیر کشت چغند قند و در آستانه ی تعطیلی قرار گرفتن 35 کارخانه شکر و بی کاری هزاران کارگر شده است. "
من که با خوردن ، ببخشید ، خواندن این خبر یک طوری شده ام. شاید فکر کنید که ناراحت شده ام که چرا در حالی که خودمان تولید کننده ی شکر هستیم باید برویم شکر خارجی آن هم با تعرفه ی صفر درصدی وارد کنیم ، نه؟!
اصلن این طور نیست . بنده توی این وادی رفته ام که چرا از 200 – 300 نماینده ی موجود مجلس ، تنها 17 نماینده ، این در خواست شیرین ! را از رییس جمهوری کرده اند؟!
یعنی دیگر نمایندگان ، از کاهش 30 درصدی سطح زیر کشت چغندرقند و تعطیلی 35 کارخانه شکر و بیکاری هزاران کارگر این کارخانه ها خبر ندارند یا این که این چیزها برای آن ها در ردیف های حایز اهمیت قرار ندارد!
من که فکر می کنم اگر این کارخانه داران شکر به جای تولید شکر ، به خیل واردات شکر با تعرفه ی صفر درصدی بپیوندند ، شیرین تر بتوانند درآمدی کسب کنند و حقوق های کارگران خود را هم بپردازند!!
راستی ! حالا که واردات شکر با تعرفه ی صفر درصدی راحت و سود آور است و در عوض تولید کنندگان شکر با هزاران مشکل مواجه اند که همه ی مسوولان هم از آن خبر دارند ، شیرین تر نیست که مسوولان خیلی خدمتگزار به جای چاره جویی برای تولید کنند گان شکر – که البته چیزی به نام چاره جویی نمی بینیم و بیش تر مقطعی است – با برنامه ریزی و سرمایه گذاری اساسی برای واردات شکر!! دکان و نیز صدای این تولید کنندگان شکر را برای همیشه ببندند! در عوض ما می توانیم مازاد شکر وارداتی را به کشورهای حاشیه مثل برادر عراق صادر کنیم و حالش را ببریم!!
وقتی که واردات شکر این قدر مهم است که به ناف آن تعرفه ی صفر درصدی می بندند ، تولید کردن آن معنی ندارد! از17 نماینده ی محترم و مدافع تولید شکر نیز تقاضا می کنیم که خود را خسته نکنند و درخواست ندهند . این عزیزان اگر می توانند درخواست بدهند که سلطان شکر آزاد شود . حالا که اوضاع و احوال امثال سلطانان و چند نقطه های شکر شیرین و بر وفق مراد است!
با این اوضاع شکر تو شکری ! به جای دادن سود سهام این کارخانه ی شکر به مردم ، زیان آن ها را بدهید و سرگردانی هزاران کارگر را ! مردم سهامدار خود یک جوری با این اوضاع "تلخ" و"شیرین" کنار می آیند. مثل همین ترکیب خوزستان "زرخیز" که " زر" اش نمی دانیم کجا می رود و مایل به دانستن آن هم نیستیم!! اما "خیز" اش را ما می بریم و حال (!) هم می کنیم . کی به کیه! نیم رو
نيم دری
انتقاد از خودم!!
یکی از نشریات محلی در اقدامی نه چندان جالب از نخاله هایی که در زمان مدیریت سابق شرکت خدمات موتوری در کوی مهدیس ریخته بودند ، گزارش مصوری در حد یک صفحه تهیه و چاپ کرده بود که حسابی مرا ناراحت کرد!!
البت ، این نشریه چهل روز پیش از همین نخاله ها گزارشی تهیه کرد و همراه با عکس چاپیده بود. منظور این که یک گزارش کلیشه ای تهیه و به بسیاری از نشریات کرده بودند تا چاپ کنند و عملکرد درخشان این شرکت را به سمع و بصر شهروندان و روستاوندان برسانند که رساندند!
البت ، از آن گزارش های آگهی که بابت چاپ آن در نشریات باید اسکن پرداخت.
در همان هنگام مطلبی نوشتم و به سردبیر محترم همین روزنامه خودمان دادم تا درج شود اما نشد!
چیزی نگفتم . چرا که می دانستم من اشتباه می کنم و عملکرد این شرکت خدمات موتوری بسیار درخشان است!!
خود مدیر شرکت نیز اعلام نمود که حاضر است تجربیات خود را در اختیار مدیران دیگر شرکت ها در سایر استان ها قرار دهد که امیدواریم تا حالا این تجربیات ارزشمند(!) به دیگر استان ها و حتا کشورهای خارجی صادر شده باشد تا جهانیان همواره ما را تحسین کنند و بگویند که هنر تا همیشه نزد ماست!
آخه وقتی سرتا سر خیابان های کوی مهدیس ، از گوشه و کنار گرفته تا روی خود آسفالت نخاله ساختمانی و ماختمانی ریخته شده باشد و وضعیت جالب و زیبایی!! به وجود آمده باشد که تا کنون در هیچ جای دنیا سابقه نداشته باشد ، باید حال کرد و به جهانیان رشک فروخت!!
خارجی ها در اطراف خیابان ها و جاده ها فضای سبز می کارند ما نخاله ساختمانی و ماختمانی می کاریم!! چرا که فضای سبز دیگر قدیمی شده و امروزه باید نخاله کاشت!! که ما می کاریم . خواهیم کاشت!
از امروز هر نشریه ای از اوضاع و احوال این نخاله ها در کوی مهدیس یا جای دیگر گلایه کند ، من حالم گرفته می شود!! پس راضی نباشید که حال مرا بگیرید !! مرسی. نیم رو
عيد سعيد فطر مبارک
عاشقان!
مبارک باد
عيدتان
نيم دری
زاد و ولد احزاب!!
وقتی که نماینده ی مردم شیروان در مجلس نطقید ، یعنی نطق کرد : " احزاب باعث تحرک در جامعه می شوند و منعکس کننده ی نظرواقعی مردم هستند." خیلی خیلی حال و احساس کردم دارم جوان می شوم و از این به بعد من هم می توانم با تشکیل و تاسیس یک حزب مانند احزابی - که دم و دقیقه زاد و ولد می کنند - نظرهای واقعی مردم را انعکاس دهم!!
چه قدر این"حسین آفریده" مامان و نازنین است. چه خوب شد افکار سیاه ما را به دنیای احزاب – که به قول خودش : " امروز نمی توان کشور را بدون احزاب اداره کرد" – روشن کرد. در غیر این صورت ، در شب به سر می بردم و نمی دانستم چه گونه می توانم بی احزاب ، شب را به روز برسانم!!
این نماینده ی عزیز از این زیباتر هم گفته است : " اگر مردم با توجه به سلیقه های خود ، در یک حزب و گروه جمع شوند ، ما نیز تجربه کشورهای پیشرفته را در کشور شاهد خواهیم بود."
البت، این عزیز نادیده نفرموده که تجربه ی کشورهای پیشرفته چه چیزهایی است که ما در کشور شاهدشان باشیم!! اما از آن جا که بنده در امور کشورهای خارجکی و مسایل سیاسی و استراتژیکی و فیزیوتراپی ! تخصص گرانسنگ دارم ، می دانم که منظور از مقصود از ایشان کشور آمریکا است! یکی از سردمداران احزاب فعال آمریکا نیز همین رییس خیلی وزین و متین و منطقی (!) دانشگاه کلنگ بیار، ببخشید ، کلمبیا است که در دعوت از رییس جمهور کشورمان ، اوصاف قشنگ خود و سردمداران آمریکا را پشت تریبون بیان کرد.
خب ، این توصیف های مامانی که رییس دانشگاه کلمبیا از خود کرد و همه ی جهانیان نیز شنیدند و دیدند و از میهمان نوازی آمریکایی لذت بردند!! یک تجربه پیشرفته از کشور آمریکا است!!
نماینده ی مردم شیروان باز هم فرموده : " احزاب باید برنامه هایشان را شفاف بیان کنند. در صورتی که مردم در کنار حزبی جمع شوند ، آن حزب برنامه هایش را اجرا خواهد کرد . در غیر این صورت از آن امتناع می کنند."
البت ، برنامه های همه ی احزاب شفاف است و نیازی به برسی آن ها هم نیست! اما چه گونه باید مردم را در کنار احزاب جمع کرد ، بستگی به نوع شفافیت احزاب دارد!
بنده معتقدم : از آن جا که مردم در طول شبانه روز دنبال کسب و کار و به دست آوردن لقمه های حلال هستند ، لازم است که احزاب بخصوص منتقدان دولت ، بخشی از فعالیت های خود را به کسب و کار و تهیه ی اقلام مایحتاج خانواده ها اختصاص دهند و ضمن دادن این اقلام ، به مردم ، برنامه های خود را هم شفاف اعلام کنند.
البت ، خیلی شفاف هم نباشد که یک مرتبه اوصاف و منویات خوب (!) رییس دانشگاه کلنگ بیاراز خود را تداعی نکند! نیم رو
نيم دری
دندان ها پر و جیب ها خالی می شوند!
نیم رو جان! من چند سال پیش ، یک دندان خراب توی دهانم نبود. هرکس دندان های مرا می دید ، حسرت آن ها را می خورد و آرزویش این بود که مثل دندان های مرا داشته باشد. تا این که سرو کار ما روزی به یک کلینیک دولتی افتاد و رفتیم برای جرم گیری.
بعد از یکی دو ساعت معطلی ، یک دندانساز تجربی و خیلی جوان ، دستگاه جرم گیرش را توی دهان ما برد و شروع کرد به تراشیدن مینای دندان هایم.
این جناب بااصطلاح دکتر، بیش ترزمانی که نگاهش توی دهان ما باشد ، با یکی از دوستانش که نزدش آمده بود ، گرم صحبت شده بود و هر از چندی نیز نیم نگاهی به دندان های ما- که با اره اش! مشغول جرم گیری!! آن ها بود - می انداخت.
بعد از 15 – 20 دقیقه ای که مشغول آزمایش اره کردن مینای دندان هایم بود و حسابی لثه هایم را بلند کرده بود ، دستورات لازم را داد و ما را مرخص کرد.
از کلینیک بیرون زدم و با زبان به دندان هایم کشیدم و با خود گفتم این همه شن و ماسه و جرم توی دهان و لا به لای دندان ها و زیر لثه هایمان بود و ما نمی دانستیم؟!!
می گویم : خب بعدش چی شد ؟
تمام رو می گوید : چی می خواستی بشه ؟ از آن روز به بعد برخی از چیزهایی که نوش جان می کردم ، می رفت زیر لثه هایم و باعث خونریزی می شد.
بعد از مدتی نیز ، دندان ها آسیاب مان که باید نان و غدا را آسیاب کنند ، خود آسیاب شدند! و چه سوراخ شدند و چه شکستند!
می گویم : خب بعدش چی؟
می گوید : بعدی ندارد که! مگه نمی بینی؟! مدت هاست که دندان درد دارم و سه تا از دندان هایم را هم که نقش اساسی در خوردن غذا داشتند ، از دست دادم. طرف راست یک نصفه دندان دارم که سوراخ است . طرف چپ هم که دندان عقلم سوراخ شده و رسیده به عصب و مرتب درد می کند. تازه ، چیزی از آن پیدا نیست و فقط ریشه ی آن مانده است که باید به وسیله جراحی در بیاید.
می گویم : خب ، حالا منظورت از طرح این موضوع چیه؟
می گوید : انگاری عقل من ، ببخشید ، دندان عقل من خراب شده و باید فکری به حال آن بکنم! اما این جوری که پیش می رود ، به گمانم عقل شما کمی تاب برداشته باشد!
می گویم : دندان های سوراخ شده ات را هم پر کرده ای تا حالا؟
می گوید : برای پر کردن یکی از دندان هایم ، شش ماه آزگار رفتم و آمدم تا توانستم با خالی کردن جیب هایم آن را پر کنم ، اما تنها 3 سال دوام آورد و بعد شکست. حتا دوباره آن را پر کردم ، اما این بار هم خشاب دندان ام خالی شد و هم نصف دیگر آن شکست و دیگر نشد آن را پر کنیم.
تمام رو رو به من می کند و می گوید : نه می توانم غذا با سمت راستم بخورم و نه با سمت چپم. شما بگویید من چه کار کنم شنبه ؟!
می گویم : چارشنبه! از قدیم هم گفته اند : " هر چه قدر پول بدی ، همان قدر آش می خوری. می خواستی از همان روز اول یک دندان پزشک درست حسابی می رفتی تا مجبور نمی شدی هم دندان هایت را پر کنی و هم جیب هایت را خالی! هر چند که این پر کردن ها هم یک روزی خالی می شوند. اما پیش نهاد می کنم که با دندان های جلویی غذا بخوری و به فکر دادن پول درست و حسابی برای خرید آش و حلیم باشی که نیازی هم به تراشیدن و پر کردن دندان ها و خالی کردن جیب هایت نباشد مرسی! نیم رو
نيم دری
قاطر سواری
و خروج از جاده ی اعتدال!
در روزها و شب های گذشته که بحث و فحث هایی درباره ی شورای شهر و استيضاح و برکناری شهرداراهواز در گرفت ، برخی نشریه ها مواضعی گرفتند و مطالبی را ارایه کردند که قابل توجه و تامل برانگیز بود . اما لا به لای این نشریه ها یک باصطلاح ویژه نامه ی غیر قانونی ، متاسفانه از غفلت مسوولان فرهنگ و ارشاد استان - که یا بی خیال مطبوعات شده یا از اوضاع و احوال قوانین مطبوعات کمتر اطلاع دارند – سواستفاده کرده وضمن ترک تازی ، به پیشکسوتان مطبوعات توهین کرده و افترا زده است !
جاعل این ویژه نامه - که نه سواد درست حسابی دارد و نه چیزی از روزنامه نگاری می داند ، اما به واسطه برخی رابطه ها و زدو بندها قصد دارد به قله ی " البرز" دست یابد تا نسبت به پارو کردن اسکن ، ببخشید ، برف اقدام کند – در توهین نامه ای ، باصطلاح از یکی از اعضای شورای شهر دفاع کرده و به یکی از روزنامه های منتقد و با سابقه با چنگ و دندان پریده است! به گونه ای که هرکس نداند گمان می کند این روزنامه جلوی فعالیت غیر قانونی جاعل مذکور را گرفته و یا حق او را خورده است!!
این آدم معلوم الحال - که به جای ورود از در مطبوعات ، از دیوار بالا رفته و وارد این حرفه ی فرهنگی شده و از کاردر امور فرهنگی ، فقط به شاخ و شانه کشیدن و پریدن به این و آن و کسب درآمد به هر طریق ممکن مشغول است – هر از چندی که باد ی به سمتش می وزد و بوی اسکن به مشامش می خورد ، رو به سمت باد می کند و می شود قیم دو آتشه و دایه ی مهربان از مادر به گونه ای که خود باد نیز در می ماند که این کاسه ی داغ تر از آش چرا این قدر سنگ او را به سینه می زند!!
جاعل این ویژه نامه ، که این بار بر قاطر تهمت و توهین و افترا سوار و از جاده ی " اعتدال" خارج شده ، شروع به گرد و خاک کرده تا نشان دهد در امور شورا او هم سر پیاز است هم وسط و هم ته آن ! شاید هم تصمیم ساز وتصمیم گیرنده !!
در نهایت ، وقتی که برای دفاع ناشیانه از رییس نهادی ، دیگران را " ابله صفتان" ، " افراد نادان" و کوته فکران" خطاب کند - آن هم در یک ویژه نامه ی غیرقانونی که شناسنامه ای ندارد و معلوم نیست صاحب امتیاز و مدیر مسوول آن کیست – باید اندیشه کرد که در این بحث و فحث شورایی ، چه حقی (!) از او ضایع شده و کجای این جاعل محترم(!) سوخته است که این چنین صفت های خوب!! خود را به دیگران حواله می دهد!؟ نيم رو
نيم دری
سر به زیر باشید!
آدم باید سر به هوا نباشد. سر به هوا بودن ، یعنی افتادن در حوضچه های فاضلاب! به ویژه حوضچه ها یا مجاری فاضلاب هایی که در ندارند.
نه این که از قبل در نداشته اند ، که درهایشان را برخی از شهروندان گرامی لطف کرده و با خود برده اند تا عابران و همشهریانشان در هنگام عبور ، در این حوضچه ها مجانی شیرجه بروند و حال کنند!
البت ، در این اوضاع و احوال شیرجه ای ، ربایندگان یا به عبارت بهتر ، دریچه بردگان گران قدر و عزیز تقصیر مقصیری ندارند!! بل که این شیرجه روندگان در حوضچه هستند که بی احتیاطی کرده و با انداختن خود ، این مجرا ها را خراب و زخمی می کنند!!
از سوی دیگر ، شهرداری چی ها این همه زحمت می کشند و آسفالت روی آسفالت می ریزند ، تا خیابان ها یک دست و صاف شوند ، آن وقت برخی شهروندان سر به هوا ، می روند و خود را می اندازند توی این حوضچه ها و بعد هم اعتراض می کنند و می گویند : چرا این حوضچه ها در ندارند و چرا درشان را برده اند و از این جور حرفهای بی خودی که دو ریال هم نمی ارزد!!
آقایان سر به هوا و افتادگان در مجراهای فاضلآب! حواس تان را جمع و جور کنید و سر به زیر باشید تا جلوی پاهایتان را بهتر ببینید!
یکی آسفالت می کند و نباید کاری به دریچه ی حوضچه ها هم داشته باشد که درهمان سطح قبلی قرار گرفته اند و یا پایین تر مانده اند و آدم ها و خودروهای بی احتیاط در این چاله ها می افتند !
یکی هم که دریچه و مجرا می سازد ، شاید در جریان آسفالت روی آسفالت قرار نگرفته تا این دریچه ها را هم سطح آسفالت کند. دیگری هم که دریای هماهنگی و همکاری را می بیند!! دریچه های فولادی یا چدنی یا سیمانی را در کمال آرامش برمی دارد و با خود می برد و هنوز هم دارد می برد. یکی هم مثل این تمام روی خودمان که واقعن سر به هواست ، می رود و خود را می اندازد در این حوضچه ها تا تقصیر را به گردن مسوولان دیربط و خیلی خدمتگزار بیندازد! یکی هم مثل من می گوید : کورش بخواب که ما بیداریم!
عجب آدم هایی پیدا می شود. به جای تشکر و قدردانی از مسوولان ذیربط و خیلی خدمتگزار ، هر جا می نشینند و یا بلند می شوند ، شروع می کنند به انتقاد و گله و از این جور حرف ها .
بنده به جای انتقاد کنندگان ، از مسوولان ذیربط در ارتباط با این موضوع و نیز از حمالان ، ببخشید ، از حمل کنندگان دریچه های فاضلآب تشکر و قدردانی می کنم و از سر به هوایان از جمله همین تمام روی خودمان می خواهم که به جای انتقاد ، جلوی چشم شان را نگاه کنند تا یک مرتبه یا چند مرتبه توی چاله یا چوله یا فاضلآب ماضلاب نیفتند و کسی یا دستگاهی را مقصر جلوه ندهند! هماره خواب ، ببخشید ، سر به زیر باشید . مرسی! نیم رو
نيم دری
آموزش کلاه برداری!
هرچه قدر که بگم از این رسانه ی ملی خوشم میاد ، کم گفته ام!!
به جان این سریال یک وجب کلاه برداری ، ببخشید ، " یک وجب خاک " آن قدر خوشم میاد و حتا خوش خوشانم میاد که حد و حصری ندارد!
چرا خوشم میاد ؟! این که گفتن ندارد. کافیه شما کمی توی دریای این خاک ها شنا کنید ، ببخشید ، توی باغ این یک وجب خاک قرار بگیرید تا دریابید که این یک وجب سریال ، چه قدر کره تحویل آدم می ده!
50 سال عمر کردم ، اما به این خوشگلی – که این سریال آموزش کلاه برداری می ده – چنین آموزش های کار درستی (!) ندیده بودم.
با دیدن این آموزش ها ، به راحتی می تونم سر فک و فامیل و غریبه و چند نقطه کلاه های خوشگل – آن هم از نوع سیمایی – بگذارم و حالش رو ببرم!
کاری هم به این چیزا ندارم که آخر این سریال و دوریال چه طور می شه و چه نتایجی از آن عاید بینندگان می گرده . همین که ما از آن بهره و توشه ای برای کله برداری و کلاه گذاری گرفته ایم ، غنیمته!!
تا الآن ، 20 قسمت داریم سریال کلاه برداری می بینیم . یعنی نباید از این کله ها توشه ای برگیریم؟!!
تازه ، ازدیدن سریال میوه ی ممنوعه نیز ، چیزایی عایدمان شده که باید حالش رو ببریم!! جدن که خوب آموزش می ده که چه گونه می توان سر پیری معرکه گیری کرد و به فکر تجدید فراش افتاد!!
از سوی دیگر در این سریال نیز ، می توان به راه جناب جلال فتوحی رفت و در جهت پارو کردن پول قدم برداشت!! ما که با دیدن این سریال ها ، فکر کلاه برداری که در ذهنمان مرده بود ، زنده شده و انگاری سیمایی ها دارند به ما می گویند : بشین و آموزش های کلاه برداری های این دو ریال ها را از ما یعنی از بازیگران یاد بگیر و به کار ببند ، شاید در این آخر عمری توانستی پول و پله ای به هم بزنی و زخم های زندگی ات را شفا بخشیدی !
خوانندگان عزیز! می بینید این رسانه ی ملی چه قدر خوب و زیبا ما را در راه رسیدن به پول و پله – آن هم یک شبه – راهنمایی و ارشاد می کنه !! شما هم استفاده کنید و حالش رو ببرید !! جدن که دم سیمایی ها گرم (!) نیم رو
فزت و رب الکعبه
شهادت امیر مومنان
امام پارسایان
جلوه ی حق
امام علی (ع)
بر شیعیان تسلیت باد
نيم دری
اندر احوال خاک انداز ، چکمه ، استیضاح و چند نقطه!! طبق معمول ، از طبقه چارآپارتمان آمدم پایین. بعد ازانتظار10 دقیقه ای که سرویس مدرسه پسرم باید می آمد ، نيامد! 25 دقیقه گذشت ، بازخبری نشد. شک کردم. با خود گفتم شاید حرف عیالات متحده که گفت : " امروز مدارس ساعت 9 باز می شوند" و محل نگذاشتم و روی حرف خودم ایستادم ، درست باشد. اما بی خیال شدم و زنگ زدم به پدر یکی از همکلاسی های پسرم که همکارم نیز است. اوبدتر از من از دنیا بی خبر بی خبر بود! تاکسی گرفتم ورفتم جلوی مدرسه و 700 تومان تقدیم راننده کردم. راننده از تاخیر باز شدن مدارس به مدت یک ساعت خبر داشت. اما من تاکسی گرفته بودم و نمی شد پرستیژم را خراب کنم! جلوی در مدرسه تنها یک دانش آموز در حالت نشسته منتطر باز شدن در مدرسه بود . کیف پسرم را از کولش درآوردم و به دست گرفتم تا کمرش خسته نشود. بعد از دقایقی ، به طرف پارک زیتون که 300 متر با مدرسه فاصله داشت راه افتادیم. چرا که نمی توانستم تا یک ساعت دیگر که مدرسه باز می شد ، منتظر بمانم. روی یک نیمکت فلزی که بعضی از نرده هایش زنگ زده بود ، نشستیم. به انحا مختلف مشغول کشتن وقت مطلایی خود بودیم. کارگران حاضر در پارک مشغول کار بودند. کارگری نزدیک نیمکت ما آمد و سراغ خاک و آت و آشغال هایی رفت که با جارو چند گوشه از پارک جمع کرده بود. او با دو تا مقوای کوچک مشغول برداشتن خاک و آشغال ها شد! فقط دو متر با من فاصله داشت. رو به او گفتم : " مگه خاک انداز نداری ؟! با مقوا که نمی شه خاک برداشت! سرش را بلند کرد اما دست از کار نکشید و گفت : " خاک اندازچیه ؟! تا حال ندیدم. چیز جدیدیه ؟! ای آقا ! شما هم چه انتظارهایی داری. به کفش های من نگاه کن. از کفش های میرزا نوروز بدترند." می گویم : " یعنی به شما چکمه نمی دن ؟! قامت راست می کند و می گوید : " اگه می دادن که حالا پام بود." این رفتگر یا به عبارت بهتر ، این پاکبان ، از مشکلاتش گفت و من هم شنیدم. بعد هم راهش را گرفت و رفت جای دیگر تا آثار خرابکاری ها و آشغال ریختن خای ما شهروندان را پاک و نظافت کند. منم از بیکاری رفتم توی فکرشهرداری و شورای شهراهواز! به گمانم این اختلاف و یا دوئلی که بین شهردار و شورای شهر افتاده و از استیضاح شهردار سخن به میان آمده ، به خاطر نخریدن خاک انداز و چکمه و دیگر اقلام برای این کارگرو دیگر کارگران شهرداری باشد!! از شوراييان شهر اهواز استمداد می طلبم و استدعا دارم که به خاطر این مسایل پیش پا افتاده ، کاری به کار شهرداری که هنوز تمبرشروع فعالیتش خشک نشده ، نداشته باشند و بگذارند بعد از خشک شدن تمبر ایشان ، ونیز اگر در ارتباط با تهیه اقلام مورد نیازکارگران اقدامی نکرد ، آن وقت شمشیر استیضاح را بردارند و چند نقطه!! پسرم از بن بست شورای شهر بیرون می کشدم و یادم می اندازد که مدرسه اش دیر شده است. بلند می شوم و راه می افتیم. در راه به هزینه هایی که نامزدها در انتخابات می کنند فکر می کنم و با خود می گویم : این هزینه های میلیونی چگونه در مدت 4 سال جبران می شود؟ اما چیزی به عقلم نمی رسد به جز کلمه ی استیضاح که دارد مغز سرم را می خورد! لطفن یکی بیاید و مرا استیضاح ، ببخشید ، راهنمایی و ارشاد کند!! نیم رو
نيم دری
دسته گل های رانندگان !!
برخی اوقات باید به جای انتقاد تشکر کرد. به خصوص اگر پا و دست شهرداری چی ها در میان باشد!
تازه ، من این روزها و حتا دیروزها ، اهل انتقاد منتقاد نبودم و از این به بعد هم نخواهم بود.
ااصلن هر روز و هر شب و نیم شب و دم صبح از شهرداری چی ها گرفته تا غیر شهرداری چی ها تشکر و امتنان می کنم . آن هم با زبان الکن خودم!
اصلن از همین تریبون " نیم دری" مراتب تشکر و امتنان و منتنان و از این جور صحبت ها ی خودم را ابراز می کنم. لطفن تحویل بگیرید که ضایع نشوم!
البت، چه این عزیزان کار کنند و چه دست روی دست یا پا بگذارند و چند نقطه.
اصلن چرا از کار شهرداری چی ها درآب دادن به فضاهای سبز کنار خیابان ها تشکر نکنم.
این عزیزان با اقدامات زیبای خود ، یک تیرپرت می کنند و چند نشان می زنند که می توان این نشان ها را نشان خارجی ها داد و به آن ها فخر فروخت!! به خصوص در ارتباط با سخن زیبای " هنر نزد شهردارچی هاست و بس! "
به عنوان مثال : وقتی که شهرداری چی ها ، با ماشین های آب پاش یا به وسیله ی دست و با باز کردن شیر های موجود به فضاهای سبز و نیم سبز و نیم خاکی کنار خیابان ها ، آب می دهند یا می پاشند یا می ریزند یا تقدیم می کنند ، تا تشنگی این فضاها برطرف شود ، آی دیدن دارد. آدم اگر نبیند ، نمی داند که این عزیزان چه دسته گل هایی را آب می دهند!
وقتی که آب ، علاوه بر فضاهای سبز، فضاهای غیر سبز مثل آسفالت را جلا می بخشد ، باید مشاهده و حال کرد! چرا که خودرو ها هنگام عبور از این خیابان های آبکی و جلا داده شده ، صحنه های جالبی به وجود می آورند که در جاهای دیگر کم تر می توان دید!
البت ، برخی از رانندگان که انگاری توی عمرشان آب ندیده اند ، توی این آب هایی که آسفالت خیابان ها را مزین کرده اند ، می روند و با عشق ، پاتیناژ و یا اسکی بازی می کنند!
برخی که در این کارها تخصص مخصصی ندارند ، به جداول کنار خیابان ها برخورد می کنند و باعث می شوند که به این جداول آسیب وارد شود!! تازه ، باعث ترافیک و علافی شهروندان هم می شوند!
در این موارد ، رانندگان باید هزینه های خراب کردن جداول را به شهرداری چی ها بدهند. آدم نمی داند به این رانندگان کم توجه چه بگوید؟!
بهتر نیست به شهرداری چی ها و نیز ماموران بگوییم که این رانندگان کم توجه به استخرهای ایجاد شده در خیابان ها را هشیار کنند و نحوه ی عبور از خیابان های استخری را یادآور شوند که این جوری دست گل به آب ندهند!! نيم رو
